تبليغاتX
×××گیلارین×××




 آنگاه که به سوی رویاهایت بال می گشایی...

 

چه اهمیت دارد که آنها چگونه اند...

 

از رسیدن است، که می بالی...

 

از کوشیدن است که می آموزی...

 

و از رفتن است ، که پیروز باز می گردی ...

 

"لین پارسونز"

+ ارسال شده در  شنبه هشتم تیر 1387و ساعت 14:53  توسط mona  | 

 

گاهي زندگي تبديل به پاييز خزان زده اي مي شود و بعد از آن زمستاني يخبندان و طولاني.

 

ولي آيا تا به حال ديده اي که بهار بميرد و هرگز نيايد؟

 

پس هر خزاني را به اميد بهارش سپري کن...

 

 

  

+ ارسال شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387و ساعت 14:2  توسط mona  | 

مي گويند "مريلين مونرو" يک وقتي نامه اي نوشت به "آلبرت انیشتین" که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنيم، بچه هايمان با زيبايي من و هوش و نبوغ تو، چه محشري مي شوند. آقاي انيشتین هم نوشت؛ ممنون از اين همه لطف و دست و دلبازي خانم. واقعا هم که چه غوغايي مي شود. ولي اين يک روي سکه است. فکر اين را هم بکنيد که اگر قضيه به عکس بشود، چه رسوايي بزرگي بپا مي شود...

 

+ ارسال شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387و ساعت 13:31  توسط mona  | 

دوست دارم براي تو يه حرف خيلي ساده بود ... غافل از اينكه دل من منتظر اشاره

بود روز اول گل سرخي برايم آوردي و گفتي براي هميشه دوستت دارم...

 

 روز دوم گل زردي برايم آوردي و گفتي که دوستت ندارم...

 

 روز سوم گل سفيدي برايم آوردي و سر قبرم گذاشتي و گفتي مرا ببخش، فقط يک شوخي بود..................

 

+ ارسال شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387و ساعت 13:10  توسط mona  | 

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمی دانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیق تر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش ساده اى وجود دارد.

 

 این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.».

 

 آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟

 

جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد.

 این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟

 

زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ!

 

 نتیجه اخلاقى مشکل ممکن است آ ن طور که ما همیشه فکر می کنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باشد.

+ ارسال شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387و ساعت 12:37  توسط mona  | 

 يادته يک روز بهم گفتي !!!! هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه

نامردي اشکات رو ببينه و بهت بخنده ؟ گفتم اگر بارون نباره چي؟؟؟؟؟؟ برگشتي و گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون هم گريش مي گيره!!! گفتم يک خواهش ازت دارم وقتي که آسمون چشمام مي خواد بباره ميشه تنهام نذاري؟ گفتي: باشه ... اما حالا امروز دارم گريه مي کنم ولي آسمون نمي باره تو هم اون دور ايستادي و بهم مي خندي ...         

 

     

+ ارسال شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387و ساعت 17:49  توسط mona  | 

تصویری از استخری در تهران مملو از زن و مرد....

برای دیدن بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب...
+ ارسال شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387و ساعت 17:46  توسط mona  | 

يك ستاره مي تواند راهنماي قايق گمگشته اي باشد،

 يك واژه مي تواند در برگيرنده هدفي باشد،

يك راي مي تواند سرنوشت ملتي را عوض كند،

يك شمع مي تواند سياهي را به در كند،

 يك گام مي تواند آغاز گر يك سفر دور و دراز باشد،

يك كلمه مي تواند آغاز گر يك دعا باشد ،

يك نوازش مي تواند نشان دهنده ي مهر و محبت باشد،

 يك قلب مي تواند بر حقيقت واقف باشد،

يك زندگي مي تواند تحولي ايجاد كند ...

مي بيني كه همه و همه به تو بستگي دارد...

+ ارسال شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387و ساعت 14:50  توسط mona  | 

چه سخت است دل كندن ،

چه سخت است فراموش كردن ، بي خيال شدن ، خود را به آن راه زدن . اين سختي تقاص سکوت است .........

 

+ ارسال شده در  جمعه سوم خرداد 1387و ساعت 17:15  توسط mona  | 

براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از يادمي برن ولي يه نوشته ، به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس

 

        

+ ارسال شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387و ساعت 14:11  توسط mona  | 

+ ارسال شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387و ساعت 13:56  توسط mona  | 

 

خداوند به فرشتگان عقل داد، بدون شهوت،حيوانات را شهوت داد، بدون عقل و انسان را

شهوت داد با عقل ؛

 

هر انساني که عقلش به شهوتش غلبه کند از فرشتگان بهتر است

 

 و هر انساني که شهوتش بر عقلش غلبه کند بدتر از حيوان است..............

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387و ساعت 14:22  توسط mona  | 

خدايا خيلی دلم گرفته.ديگرازاين تکرار ملال آور روزها خسته شده ام...

 

خدايا آخر چگونه می توانم شکوه تو را درزیبایی  گل بجويم؟؟ درحالی که اين تکرار همیشگی

 

اشتياق خوب ديدن را ازمن گرفته است.چگونه می توانم حمد و ثنای تورا اززبان چکاوک ها بشنوم؟؟؟

 

درحالی که اين تکرار، اشتياق خوب شنيدن را ازمن سلب کرده است...

 

خدايا می ترسم که اگر به این  منوال پيش رود، ديگر شعله های عشق تو دروجود من هرروز

بی فروغ

 

وبی فروغتر شود. تا جايی که ديگر نه اشتياقی برای پروازداشته باشم ونه اميدی به رهايی .....

 

پس ای خدايا مهربان مراازاين تکرار، ازاين يکنواختی که همه ی روزهای مرا فرا گرفته است رهايی ده ...

 

خدايا به من اشتياقی ده، تا دوباره چشمانم قادربه ديدن شکوه تو درزيبايی گل ها باشد...

 

خدايا به من اشتياقی ده که دوباره بتوانم صدای مناجات تورا اززبان چکاوک ها بشنوم...

 

خدايا به عشقی ده که روزبه روز به تو نزديک تر شوم......

 

                

+ ارسال شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387و ساعت 14:18  توسط mona  | 

نحوه درست کردن نیمرو  توسط دخترا و پسرا  (طنز)............حتما بخونید ...خیلی باحاله

برای خواندن طنز روی ادامه مطلب کلیک کنید...........


ادامه مطلب...
+ ارسال شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387و ساعت 12:22  توسط mona  | 

روزی پیر معرفتی،یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.نزد او رفت و جویای حالش شد.شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه ی مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند...

استاد پیر با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد ؟

شاگرد با حیرت گفت : ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود؟

استاد پیر با لبخند گفت : چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.

مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی.معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت،با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.

چه بهتر! بگذار تا صاحب واقعی این شورو هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!!!

+ ارسال شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387و ساعت 13:47  توسط mona  | 

گذشته شما هرچي که باشه، هرکاري که کرده باشيد.. هرکاري که شيطان دائم اون رو به رختون ميکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهاي بد، نفرت، عصبانيت، تلخي و...) هرچي که هست... بايد بدونيد که خدا کنار پنجره ايستاه بوده و همه چيز رو ديده. همه زندگيتون، همه کاراتون رو ديده. اون ميخواد که شما بدونيد که دوستتون داره و شما رو بخشيده... فقط مي خواد ببينه تا کي به شيطان اجازه مي ديد به خاطر اين کارا  شما رو در خدمت بگيره  . .!

 

 

                                    

+ ارسال شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387و ساعت 22:10  توسط mona  | 

اینجا براتون چند تا عکس باحال از یه ویلا تو رشت گذاشتم....حتما ببینید....

البته ما که تو رشتیم ...هنوز نفهمیدیم که این ویلا کجای رشتمونه...شاید شما فهمیدید

 برای دیدن عکسها  روی ادامه مطلب کلیک کنید

(برگرفته از سایت کوچولو)


ادامه مطلب...
+ ارسال شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387و ساعت 23:26  توسط mona  | 

 

 

همیشه از تکرار متنفر بوده ام ، شاید بخاطر آنکه می دانستم تکرار زائیده بی محبتی و زاینده خستگی است و افسردگی زاینده مرگ است. . .

تکراری ترین حرف تاریخ آن بوده که ما دو با دیگران فرق داریم. ما حسابمان از عاشق و معشوق های دیگر جداست. آری باید همیشه خاص بود ویژگی عشق آنست که با آن که همیشه یک چیز است ولی برای هرکس با دیگری متفاوت است. تازگی و طراوت.

اما پس چرا همیشه برای اینان که می گویند ما با دیگران فرق داریم و به یقین هم می گویند سرنوشت یکسانی میبینیم؟!!!

 

              

+ ارسال شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387و ساعت 14:39  توسط mona  | 

اگر چشمهایت را باز کنی ، دوست را همه جا می توانی ببینی . او گاهی روی

برگهای درخت بید نشسته است ، گاهی روی گونۀ ماه و گاهی در سایۀ تپه ای مسی .

 

اگر حوصله داشته باشی ، می توانی ردپاهایش را در رودهای آرزو و در کوههایی که از بوی بلوط مست شده اند ، ببینی . می توانی حتی با یک شانه چوبی به دیدار گیسوانش بروی. می توانی بر صندلی صدایش بنشینی و شب را با آرامش به مرزهای نقره ای صبح برسانی .

 

اگر آغوش تو باز باشد ، دوست در یک شب بارانی به سویت می آید و کبوتری به تو خواهد داد تا دانه های خستگی ات را بچیند .

 

اگر قلب تو چون خورشید بتابد ، می توانی نشانی عطر دوست را از آلوهای جنگلی بپرسی و سبدت را از بوسه هایش پر کنی .

 

اگر مهربانی ات زلال شود ، از همه پنجره ها می توانی دوست را ببینی. او در افقهای روبرو زندگی می کند و خوب می داند که دلت برایش تنگ شده است یا نه .

 

از ابرها و سایه ها فاصله بگیر و شاخه های خشک را دور بریز ! چشمهایش را قاب کن و بر تاقچه دلت بگذار تا آخرین دلشوره هایت در شیرینی نگاه هایش محو شود .

 

اگر شاپرکها و سنگها را زیبا ببینی می توانی به دوست نزدیک شوی ، آنقدر نزدیک که از نفسهایش بوی آسمان را بشنوی...  

 

 

 

 

+ ارسال شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387و ساعت 11:21  توسط mona  | 

 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند، يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند.

 

 

 آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم که در راه برگشت، لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايي که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم کسي را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فکري کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.

 

 چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال اين بود: « کدام لاستيک پنچر شده بود؟»....!!!!

 

+ ارسال شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387و ساعت 10:57  توسط mona  | 

به خورشید گفتم گرمی اش را به من بده تا به تو بدهم، گفت:دستانش گرمای مرا دارند.

به آسمان گفتم پاکیش را به من بده تا به تو بدهم. گفت: چشمانش پاکی مرا دارند.

از دشت سبزی اش را خواستم تا به تو بدهم. گفت: زندگیت سبزتر از اوست.

از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم تا به تو بدهم. گفت: قلبت به اندازه ی اقیانوس است و آرامشت نیز.

از ماه تابندگی صورتش را خواستم تا به تو بدهم. گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.

به فکر فرو رفتم. من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگیت ، بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم، جز... این... بگیر. نترس. می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبت...

 

+ ارسال شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387و ساعت 20:35  توسط mona  | 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه  به پسره مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با تو مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو داد وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش.... 

+ ارسال شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387و ساعت 20:29  توسط mona  | 

مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنيد .

 

و سپس دوباره فرياد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهيد و صدای رعد در آسمان طنين افکن شد ، اما مرد باز هم نشنيد .

 

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببينم .» و ستاره ای به روشنی درخشيد ، اما مرد فقط رو به آسمان فرياد زد :

 

« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با نااميدی ناله کرد :« خدايا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اينجا حضور داری .»

 

و آنگاه خداوند بلند مرتبه دست خود را از آسمان بر روی زمين دراز کرد و مرد را لمس کرد ، اما مرد با حرکت دست ، پروانه را دور کرد و قدم زنان رفت..............

 

 

 

+ ارسال شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387و ساعت 15:6  توسط mona  | 

 

اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت، دنيا به پايان برسه تموم خط هاي تلفن و تالارهاي گفتگو و ايميل ها اشغال ميشه . پر ميشه از کلمه هاي از اينکه " رنجوندمت ، پشيمونم منو ببخش" يا "تو را عاشقانه مي پرستم" يا "مراقب خودت باش" اما بين اين همه پيام، يکي از همه تکون دهنده تره... (( هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم ))............. پس عشق و محبت را تقديم آنکه دوستش داريم کنيم شايد فردايي دیگر هرگز  نباشد..... 

+ ارسال شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387و ساعت 14:55  توسط mona  | 

اگر در کوچه پس کوچه های زندگی از سایه ها هراس داری، اگر تو را می ترسانند،

 

اگر ضربان قلبت را بالا می برند واگر پاهایت را می لرزانند :

 

 

«به سمت خورشید برو، سایه ها پشت سرت قرار خواهند گرفت.» (تالمود)

 

 

 

مسلما تو هم مثل همه ی آدم ها به سرنوشت و آینده ی خودت علاقمندی و دوست

 

داری به قول معروف چرخ زندگی بر وفق مرادت بچرخد، این یک حقیقت است ، اما

 

 اگر بخواهی دست روی دست بگذاری وفقط نگاه کنی چیزی جز رویایی دست

 

نیافتنی باقی نمی ماند.

 

«عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خود را در دست بگیرید»

 

 

جداً اگر جای ادیسون ویا دانشمندان دیگر بودید ، به اندازه ی آن ها تلاش می کردید؟

 

یا اینکه بعد از چندبار شکست ، نا امید می شدید؟ راستی اگر این طور بود ،ما بدون

 

این چلچراغ های نورانی چه می کردیم؟؟؟

 

 

«من شکست نخورده ام ، من کاشف 999 راه هستم که به مقصود مورد انتظارم ختم

 

نشد» (ادیسون)

 

 

 

 

بیا برای یک بار هم که شده امتحان کن که به دور وبرت جور دیگری نگاه کنی.

 

یادش بخیر آن که می گفت:چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید.

 

امتحان کن ،شاید ضرر نکنی!

 

«هیچ چیز عوض نمی شود ،شما دیدتان را عوض کنید،رمز کار این

 

است.» (کارلوس کاستاندا)

 

 

این هم یک تعریف جدید از آزادی!

 

«آزادی یعنی اختیار انجام دادن آنچه که به خود ودیگران لطمه نمی زند.»

 

 (ماتیاس کلودیوس)

 

 

 

ببینم تا حالا درباره ی خودت فکر کردی ؟ این که چه کاره ای؟ کجای دنیا   ایستاده

 

ای؟ و توی زندگیت چه نقشی داری؟ اصلا تا حالا سعی کرده ای که تو زندگیت

 

 تغییری ایجاد کنی؟ یا از آن دسته آدم هایی هستی که منتظری یکی بیاد وزندگیت را

 

تغییر بده! اگه نه، که خوش به حالت. ولی اگه آره، که پاشو ،همین الان پاشو برو یه

 

فکری برای خودت بکن تا بدبخت نشدی!

 

«اگر فکر می کنید که شخص دیگری وجود دارد که در زندگی شما تغییرات چشم

 

گیری به وجود آورد،پس در آینه نگاه کنید.» (جان نیومن)

 

 

 

شکست پیش از موفقیت آموزنده است،کسی که هیچ وقت اشتباه نمی کند، هرگز به

 

جایی نمی رسد. (راکفلر)

 

 اینو گفتم تا بدونی اگه یه وقتی،یه ادم موفق گفت: من اصلا تو زندگیم اشتباه نکردم ،

 

شاید دروغ میگه!

 

 وقتی بهم گفت : چهار بار تو کنکور شرکت کردم تا قبول شدم،یاد این حرف گوته

 

افتادم:

 

کسی که عزمی راسخ دارد،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند.

 

 

 

 

 

همه چیز بستگی به این داره که به چی قانع باشی !اگه فقط نمره ی قبولی بخوای ،

 

هفت هشت ، میگیری. اگر پانزده بخوای، دوازده سیزده بهت میدن، ولی اگه بیست

 

 بخوای....

 

« در زندگی چیز با مزه ای هست که اگر چیزی متوسط را نپذیرید،اغلب اوقات

 

بهترین ها نصیبتان خواهد شد.» ( سامرست موام)

 

 

تا زمانی که بهتر شدن بهترین است،برای کمتر از آن برنامه ریزی نکنید. (گری ریچارد)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ ارسال شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387و ساعت 16:23  توسط mona  | 

برای آدم های تنها

 

 

در سال 1971م.شعر زیر را بسیاری از مردم جهان زمزمه می کردند

 

وشهرت جهانی پیدا کرده بود؛ شعری که به دست یکی از سرنشینان

 

آپولو15(جیمز بی ایروین) در کره ماه ازطرف مردمان زمینی به یادگار

 

 گذاشته شد.مادر ایروین،قبل از اینکه او به ماه سفر کند،نسخه ای از آن

 

 شعر را به پسرش داده بود تا به وقت تنهایی،آن را زمزمه کند.

 

شاعر این سروده،«جیمز دیلت فریمن» است که آن را در سال 1947

 

سرود ه است و یکی از مشهور ترین سروده های آن دوره بود:

 

من آن جا هستم

 

 

آیا به من نیاز نداری؟

 

من آن جا هستم.

 

از دیدن من ناتوانی؛ولی با وجود این،همان نوری هستم که فقط تو میبینی.

 

از شنیدن صدای من محرومی؛ولی با وجود این،در میان آوای کلامت

 

 صحبت می کنم.

 

 

تو از احساس کردن من محرومی؛ولی با وجود این،همان نیرویی هستم

 

که در دستان تو مشغول کارم.

 

من به کار خود مشغولم،اگرچه حالتم را نمی بینی.

 

من به کار خود مشغولم،اگرچه مرا درک نمی کنی.

 

من رویایی عجیب نیستم.

 

رازی سحرآمیز نیستم.

 

فقط در سکوت مطلق،فراتر از خود،مرا می شناسی.

 

با همه اینها،من این جا هستم.

 

و با همه اینها من می شنوم.

 

وبا همه اینها من جواب می دهم.

 

آن جاکه به من نیاز داری،آن جا هستم.

 

آن گاه که مرا انکار می کنی،آن جا هستم.

 

حتی زمانی که خودت را تنهای تنها حس می کنی،باز من آنجا هستم.

 

زمان ترس،من آن جا هستم.

 

زمان درد، من آن جا هستم.

 

فقط در تصورت می توانی مرا از خودت،جدا بیندازی.

 

با عقل ودل می توان مرا شناخت.

 

خالی کن قلبت را از اضطراب های بیهوده.

 

زمانی که بیراهه می روی،من آن جا هستم.

 

تو از خود هیچ حرکتی نداری؛اما من بر همه چیز قادرم.

 

ومن آن جا هستم.

 

با این که از دیدن خوبی ناتوانید،خوبی آن جاست.

 

چرا که من آن جا هستم.

 

من آن جا هستم وباید باشم.

 

با وجود من زندگی معنا پیدا می کند،

 

وتنها به دست من تغییر می کند.

 

فقط به خاطر من دنیا در جنب وجوش است.

 

من قانون حرکت ستاره ها وکهکشان ها هستم.

 

به فرمان من،سلول های زنده در رشد ونموند.

 

من آن یگانه پروردگاری هستم که مجری  قانون کائناتم.

 

من هم منم که تکیه گاه توام.

 

منم آرام جان تو.

 

منم یگانه پروردگار تو.

 

منم تنها قانون زندگی تو.

 

من خدایی هستم،همیشه در همه حال،به همراه تو.

 

من تکیه گاه توام.

 

من آرام جان توام.

 

من همیشه با تو هستم.

 

من هستم.

 

حتی اگر تو در پیدا کردن من شکست بخوری،من تو را پیدا می کنم،در

 

همه حال، در همه جا.

 

حتی اگر تو به من شک وتردید داشته باشی،من هرگز شک وتردیدی

 

نخواهم داشت.

 

ای تردید کنندگان!

 

به خاطر اینکه شما را می شناسم و به شما عشق می ورزم.

 

ایمان بیاورید.

 

من آن جا هستم.

+ ارسال شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387و ساعت 14:46  توسط mona  | 

+ ارسال شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387و ساعت 19:44  توسط mona 

دنيا را ببين...بچه بوديم از آسمان باران مي آمد ، بزرگ شده ايم از چشم هايمان مي آيد...بچه بوديم درد دل را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند ، بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به کسي مي گوييم... هيچ کس نمي فهمد

 


خداوندا ! اگر روزي بشر گردي زحال ما خبر گردي، پشيمان مي شوي از قصه ي خلقت ، از اين بودن از اين بدعت....خداوندا ! نميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است ....چه زجري ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 


 ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش2 يا 3 ماه بيشتر زنده نيست، ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي که به هم نميرسند، ياد گرفتم در عشق هيچ کس به اندازه خودت وفادار نيست، و ياد گرفتم که هر چه عاشق تري تنها تري

 

 


 

+ ارسال شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387و ساعت 19:34  توسط mona  | 

 


يکي را دوست مي دارم ولي افسوس که او نمي داند ... نگاهش ميکنم بلکه شايد بخواند از نگاه من که او را دوست مي دارم... ولي افسوس که او هرگز نگاهم را نمي خواند ... به برگ گل نوشتم من  او را دوست مي دارم ولي افسوس که او گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند ....بر روي ماه نوشتم که او را دوست مي دارم ولي ناگه ز ابر تيره برقي جست و روي ماه تابان را پوشانيد... پس چگونه گويم که او را دوست مي دارم ؟

 

سازنده ترين کلمه((گذشت)) است...آن را تمرين کن. پرمعني ترين کلمه((ما)) است...آن را به کار بر. عميق ترين کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده. بي رحم ترين کلمه(( تنفر)) است...با آن بازي نکن. خودخواهانه ترين کلمه((من)) است...از آن حذر کن. نا پايدارترين کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر. بازدارنده ترين کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن. با نشاط ترين کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز. پوچ ترين کلمه((طمع)) است...آن را بکش. سازنده ترين کلمه((صبر)) است...براي داشتنش دعا کن

 

 

من آموختم که ....نيازي به جستجوي حقيقت نيست بلکه بايد حقيقت شد تا حقيقت کشف شود.من آموختم که ....همواره نرم بر سخت ، مهرباني بر عبوسي ، نيکي بر شر،سکوت بر فرياد و ساده بر پيچيده غلبه مي کند . من آموختم که ...